°O°(♥‿♥)شمـــــــیم عشــــق(♥‿♥)°ºO

اینده کتابیست که امروز می نویسیش پس چیزی بنویس که فردا از خواندن ان لذت ببری

 

هوا سرد بود و زمستانی .اهل بافتن نبودم

اما شروع کردم به بافتن شالی برای او تا مبادا سرما بخورد .

هنوز شالم تمام نشده بود که رفت .

آن هم بی خداحافظی  ، رفتنش باورم نشد.

تا به خودم آمدم دیدم؛

شال نیمه تمام در دستانم مانده است.

زمستان تمام شده، برفی هم نیست، سرمایی هم نیست ،دستان گرمی هم نیست.

هوا گرم است آفتاب بی رحمانه می تابد.

دلم هنوز زمستانی است چشمانم بارانی.

کاش برگرد تا این شال نیمه تمام را تمامش کنم.

کاش برگرد تا زمستان دیگر...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398ساعت 00:50 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(0) |

می گویم گل چقدر زیباست

چقدر دلنواز است

و چقدر صاف و صادق است

چهره و صورتش

عطر و بویش

رنگ و طراوتش

همگی صاف و صادق و بی ریا و ناب هستند

نه چهره ای دگر را وانمود میکند

نه عطری دگر

و نه رنگی دگر

همانی است که میبینیم و می بوییم

بی غل و غش

و چه زیبا و دلنشین و طراوت بخش است

چنین صداقتی

چنین  راستی

چنین هیبت یک رنگی

که در یک گل جمع شده است

بیاییم همچون گل باشیم

همچون گل صادق باشیم

در رفتار

در اخلاق

در عمل

در جلوه گری

در رنگ و رایحه

در تمام هیبت و ساختار

و چیزی را که هستیم و داریم

به نمایش بگذاریم

و با این کار به دیگران لذت و طراوت و یکرنگی و عطی خوش ببخشیم

و به سان گل نزد هم محبوب و دوست داشتنی باشیم

پس چقدر خوب است مثل گل بودن.

نوشته شده در شنبه 17 فروردین 1398ساعت 14:32 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(0) |

زمستانم روز های آخر غریبانه بغض کرده

بیا بار دیگر ناله سرکن

بیا بار دیگر ابرها را

بگریان و زمین را با خبر کن

چقدر نامرد شده ایم

هیچ کداممان غصه نخوردیم که

ننه سرما کجا خواهد رفت

زمستان او را با خودش خواهد برد؟

بس که بهار با سرسبزی و شکوفه هایش

چشم هایمان را گرفته بود

پیش چشممان آدم برفی آب شد

 و ما ندیدیم

برو دیگر خدا پشت و پناهت

فقط جان بهارت زود برگرد.

 

نوشته شده در یکشنبه 19 اسفند 1397ساعت 00:17 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(0) |

یه روزی که مدرسه بودم وقتی که زنگ خونه رو زدن

زودتر از بقیه دوستام کوله ام گذاشتم رو دوشم به بیرون از مدرسه اومدم

که یهووو چشمم به شوهرم افتاد

جلوی مدرسه منتظرم بود..تعجب کردم

چون همیشه از اینکه فرصت نمی کردبیاد دنبالم گلایه داشتم

خیلی خوشحال شدم انگاری که بال درآوردم..

بعدکمی مکث کردم که

دوستام هم بیان بیرون که شوهرم وببینن

بعد اینکه تمام دوستام اومدن

با یه حس و حالی خوبی سمت شوهرم رفتم وقتی که جلوتر رفتم با

چیزی که مواجه شدم انگاری برق منو گرفت

شوهرم با تراکتور اومده بود دنبالم

یه نگاهی به پشت سرم که دوستام با خنده داشتن  نگاهم میکردن انداختم

یه نگاهی هم به شوهرم

از اینکه ایست کردم  تا دوستام بیان به خودم لعنت فرستادم

با یه غیض خاصی که تو دلم برای شوهرم خط و نشون می کشیدم 

به سمت شوهرم قدم برداشتم که سوار تراکتور بشم که

خوشبختانه از خواب پریدم 

 

نوشته شده در یکشنبه 02 دی 1397ساعت 00:00 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(0) |

شب یلدا

ای شب بلند ترین شب ها

اکنون آمده ای

تا عشق و صفا و صمیمیت را بر خانه ی دل هایمان

برجای بگذاری

شبی که با آن آخرین دقیقه های پاییز را ورق میزنیم

و ما را به دور کرسی

با میوه های رنگارنگ زمستانی

در کنار خانواده جمع کرده ای

تا انار محبت را در ظرف ها دون کنیم

هندوانه تابستانی  رو که مهمان افتخاریست 

در جمع ما قرار داده ای 

تا ما بدانیم فصل ها در حال تکرار هستند

و این آخرین فصل نخواهد بود

حافظ هم در این شب ذوق و شوق خاصی دارد

چون کتابش همچون الماسی در همه خانه ها چشمک میزند

و ما همچون بچه ای به انتظار فال حافظ مینشینیم

تا آرزو های مان را در گوش حافظ زمزمه کنیم

آرزویی که همه شب ها همچون شب یلدا 

درصفحه روزگار ثبت شود.

 

شب یلدا پیشاپیش مبارک

 

 

نوشته شده در شنبه 01 دی 1397ساعت 23:41 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(0) |

بارون بازی هم یه حس و حالی داره

وقتی که بارون میومد تند تند میدویدم

تو حیاط بدون اینکه لباسی بپوشم

ذوق میکردم از این که زیر قطرات بارون

ایستاده ام.

به دوستامون میگفتیم بریم زیر بارون تا گناهامون پاک بشن

اخه اون موقع ها بچه بودیم گناهی نداشتیم که

بخواد با بارون از بین بره

الانم وقتی یاد اون دوران میوفتم

 

هنوز اون افکار بچگی هایم دارم

هوس کردم برم زیر بارون تا گناهام پاک  کنم

نگاهی کنم به آسمان

به خدا بگم چشمان منم مثل آسمان 

رنگ باریدن به خودش گرفته

 

 

نوشته شده در شنبه 01 دی 1397ساعت 15:09 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(1) |

 آینده واژه ایست جدا از دیروز

که پشت سرش آب ریختیم

جدا از امروز

که در حال گذراندن آن هستیم

یعنی آینده ای نزدیک

که ثانیه به ثانیه در آن قدم خواهیم گذاشت

و آینده در حقیقت چه مفهوم غریبیست

و ما چه غریبانه به انتظارش نشستیم.

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 29 آذر 1397ساعت 23:17 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(2) |

مازندران با انبوهی از درختان سر سبز و زیبا

که قدم برداشتن در آن به انسان آرامش خاصی می دهد

و بوییدن هوایی که ریه ام را بوسه می زند

مازندرانی که آدم هایش صاف و ساده ان

مردمانش با لهجه و گویش دلنشین خود پذیرای مهمان هستند

و هر ساله مهمان های زیادی از شهرهای اطراف

برای گذراندن اوقات فراغت خود می آیند تا  با جان و دل هوایی تازه کنند

مازندرانی که وقتی از مردمانش بپرسی شغلتان چیست ؟

با افتخار می گویند کشاورزی و دامپروری

چون با این شغل ها امراء معاش میکنند

و کشاورزان در باغ خود نهال نمی کارن بلکه بخش از وجود خود را در عمق خاک پرورش می دهند

زنان مازندران هنر های خاصی را یاد دارند

زنانی که پا به پای مردان در زمین های کشاورزی زحمت می کشند

یا زنانی که همانند مردان از گاو و گوسفند نگهداری می کنند

تا بلکه بخشی از خستگی را از دوش مردانشان بردارند

و هرگز خستگی در انان هیچ معنایی ندارد

مازندرانی که از نعمت دریای پهناور گویی دریای خزر برخوردار است

چه زیبا و تماشایست

با وجود اینکه اکثر پدران و پدر بزرگ هایمان شغل پدری خود را

نسل به نسل ادامه میدهند

اما حال جوانانی هستند که از آن استقبال نمی کنند

و زندگی شهرنشینی را ترجیح می دهند

و من با افتخار می گویم یک روستایی ام

روستایی که وقتی یه شادی بر پا میشود

همه در شادی هایمان شریکن

روستایی که به اندازه بزرگی شهر ها نیست

اما دلش همچوون شهری چراغانی و روشن است.

 

نوشته شده در جمعه 23 آذر 1397ساعت 15:14 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(0) |

قدم به قدم ثانیه به ثانیه

پیش می آید...

از دیروز ، جدا شده...

از کوچه های امروز گذر کرده...

و ما از نزدیک...

پشت سرش آب ریختیم...

و عبور میکنیم اینک  ، حال را...

و این واژه چه مفهوم غریبی است ...

و حقیقت چه غریبانه به انتظارش نشسته است ...!!!

آری،میدانی از کدام واژه حرف میزنم...

" آینده" را میگویم.

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 آذر 1397ساعت 23:18 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(1) |

ما انسان ها در مسیر موفقیت راه زیادی را طی می کنیم

خیلی از آدم ها در مسیر راه ممکن خسته شوند

ایست کنند یا تاکسی بگیرن و به سرعت رد شوند

یا حتی به مسیر عقب برگردن

اما آن هایی موفق هستند

که هرگز شکست را نمی پذیرن

معنی زندگی در این جهان چیست؟

یعنی زیستن ؟یعنی ماندن؟یعنی ساختن این جهان؟

حال میخواهم به این سه تا کلمه بپردازم

زیستنی که فقط بسپری به خدا

نقشه راه را بزاری تو صندوقچه خاک بخورد فایده نداره 

خدا میگوید از تو حرکت از من برکت

زندگی بی هدف طی کردن نیست

یا ماندنی که بعضی از انسان های جاه طلب 

که با حرص و طمع پول فکر می کنند این جهان را خریده اند

آن ها همان هایی هستند که 

خداوند میگوید

آنچه که این ثروت را بهت دادم دچار غرور شدی

حال از عرش به فرش رسیده ای

و با یک کفن سفید آمده ای

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

برای ساختن فرد ابتدا به این جمله می اندیشد

( از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود)

ساختن یعنی فردی که(آفریده خداست)

آمده است برای خود جایگاهی را بسازد 

نه از نظر ثروت بلکه از نظر شکوفا شدن

در این جهان هستی

چگونه شکوفا شدن هم بستگی به سعی و تلاش  آن فرد دارد

که در این جهان چه آرزوهایی دارد

زندگی همانند کتابیست

که تا وقتی در کتابخانه است هیچ ارزشی ندارد

وقتی که آن را برداری شروع به خواندنش کنی

آنجاست که با ارزش می شود

ما انسان ها همانند مهره های بازی هستیم

و خدا هم داوری که آن بالاست

 

و هر کس خوب بازی کند برنده ی این بازیست

و من زندگی را در چشمان پدر مادری میبینم 

که با رنج و سختی فرزندانشان را بزرگ کردن

در چشمان کودکان کار

در چشمان درختی که وقتی کودکی دوچرخه اش را

آنجا تکیه داد

سال های بعد درخت فراموش نکرد که باید رشد کند

آری زندگی همین حوالیست

کافیست ما آن را بیابیم

 

نوشته شده در پنج‌شنبه 22 آذر 1397ساعت 22:49 توسط shamimeshgh_m| ارسال نظر(1) |


Power By: LoxBlog.Com

💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران